خرید بک لینک
سلام

میدونم که کسی نمیخونه اما امیدوارم تارا یه روزی بخونه.دلم برات تنگ شده تارا.البته اگه صدامو میشنویتارای بامزه و هنرمند...

1.میخوام درباره هشتم بنویسم.نباید از من توقع داشته باشید که بگم(هشتم از اون چیزی که فکر میکردم صد مرتبه بهتره).هشتم خیلی افتضاح بود.مزخرف.معلم هنرمون عوض شده.ولی قبلی بهتر بود.یخورده ساده بود ما هم بهره لازم رو میبردیم.ولی هر دوشون به یه اندازه حرف میزنن.شاید جدیده بیشتر.معلم هنر جدیدمون جاهامون رو عوض کرد که مثلا وای چقدر بی نظمه.اما همین که زنگ تفریح خورد همه برگشتن سر جاشون.

2.سال تحصیلی که نکوست از هفته اول پاییزش پیداست.مال من که نکو نیست.امیدوارم مال شما نکو باشه.

3.سه تا دوستام که سال هفتم پیداشون کردم خیلی تغییر کردن.منم خیلی تغییر کردم.ولی تغییراتی که معلوم نیست خوبه یا بده.یکی از دوستام از اونا شده که استیناشو تا ارنج تا میزنه و همش میگه بریم فلان کافه بریم فلان کافه.اسم همشونم بلده.منم که از دار دنیا فقط بعضی وقتا میرم یه بستنی میخورم یا سه شنبه ها میرم سینما.اونم البته کسی از این دوست های مسخره مون پیدا شه که باهام بیاد.امیدوارم زنده باشم و بتونم یه روز که بزرگ شدم خودم تنها برم و همش ازشون نخوام که باهام بیان سینما.از پارسالم معلوم بود دوستم اینجوریه  ولی امسال خودشو بیش تر رو کرد.به یکی از بچه های خرخون کلاسمون که جلوی ما میشینه شباهت زیادی پیدا کرده.امروز هم خودشون دو تایی رفتن یه کافه ای که اسمش عجیب غریب بود.هر دوشون(نمیخواستم از این اصطلاح استفاده کنم ولی کلمه هم معنی پیدا نکردم)شاخ شدن.

اون یکی دوستم از اینکه دو ساعت پارسال براش یه سوال ریاضی رو توضیح میدادیم و اخر نمیفهمید ناراحت شده  میگه شما به من تو درس ها کمک نمیکنید و با دو تا از بچه خرخون ها بیشتر میگرده.

دختر داییم که میشه دوست سومم هم تکلیفش معلوم نیست.یه موقع هایی اون دوست شاخم و دوست شاخش براش جالبه و خوشش میاد.یه موقع هایی ردیف عقبی که خیلی میگن و میخندن و جیغغغغغ میکشن.یه موقع هایی هم با اون دوستم و دوستای خر خونش.کلا هر چی که هستن هیچ کدومشون با من زیاد بهشون خوش نمیگذره.منم میشینم کتابی که از کانون پرورش فکری به امانت گرفتم و میخونم و قلپ قلپ اب میخورم.بعضی وقت ها هم با خط کش فلزی کثیف کاری های هشتمی های پارسال رو از روی میزم پاک میکنم.بعضی وقتا هم تو کتابم نقاشی های بامزه میکشم.بیشتر صورتک پیرمرد میکشم.شاید هم مثل بیشتر مواقع به گوشه تخته خیره بشم و به همه چیز فکر کنم جز درس.البته اگه معلم ها مچم رو نگیرن و نپرسن که(خب زرگران پور پاشو خلاصه بگو من چی گفتم)نامردااا

4.هنوز با بابام نرفتم محله مامان بزرگم تا یه روز پشت سر دسته راه بیفتم و برم محله های مختلف و وقتی هم که برگشتیم شیر کاکائو بدن بهمون.همین فردا پس فردا میرم.من عاشق دسته های عزاداری ام.

5.دارم لحظه شماری میکنم که دی ماه بیاد و برم هم خانوم جلالی رو ببینم و هم خانوم موسوی و هم بقیه و هم پنجمی های بامزه ی پارسال که امسال شیشمی شدن و قطعا مثل شیشمی های پارسال لوس و بی ادب نیستند.

6.چقدر از هفتمی های امسال بدم میاد.میخوان بگن ما خیلی بزرگیم.در حالی که من هنوز دلم میخواد کلاس شیشمی باشم.اصلا هفتمی های امسال رو نمیشه از هشتم نهما تشخیص داد.

7.مدیرمون هم عوض شده و مثل مدیر پارسال دو سه تا از فامیلاشون رو اورده این مدرسه.

8.هشتم ازت متنفرم الهی بمیری.نهم با تو  هم هستم.هفتم حرف نزن که از دست تو یکی هم خیلی شاکی ام.

9.خوابم میاد!شب خوش..

نیلوفر    

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۶ساعت 22:48&nbsp توسط شیشمی ها  | 

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 19:17

صفحه بندی