بر عکس تمام دخترا که وایمیسن جلو مغازه و میگن واای این چقددررر خوشگله..من و نیکا وایمیستادیم می گفتیم واااای چقدر بیریخته...
از بس که مد این روز ها مزخرفه...اصلا لباسا اینجوری شدن که اگه یه جاشون پاره نباشه..مروارید نداشته باشه..و ساده باشه لباس به حساب نمیاد..
نیکا میخواست کیسه بوکس قیمت کنه ولی من خودم قیمتشو در اوردم از تو اینترنت...معمولیش 115 هزار تومن..نیکا قوی بااااش
دلستر انگور قرمز خریدم..عاشقشم..هر وقت از جلوی یخچال رد نیشم دوست دارم یه ماگ ازش بخورم...
امشب معلم ادبیات همه رو شام برد رستوران..البته به حساب خودشون..همه شاخا هم رفتن..دختر دایی نو شاخ من هم رفت..ولی من و نیکا خودمون که رفتیم دور زدیم بیشتر خوش گذشت..خوش حالم که نرفتم و مجبور نشدم با شاخ ها دهن به دهن بشن..به قول نیکا وقتی بهشون میگی شاخ میگن نه ما نیستیم ولی تو دلشون خر کیف میشن..
یه انیمیشن دیدم به نام(اسم تو) یه داستان جالب درباره تناسخ بود..و زیاد هم عاشقانه نبود..یعنی خیلی کم بود...پیشنهاد میکنم ببینید..
دختر دایی(حنانه)همش یه جوری به من نگاه میکنه.پوکر فیس و نگاه تاسف بار و لب و دهن کج..اونموقع هست که دوست داشتم یا اونو میکشتم یا خودمو..انقدر اعصابم خورد میشه که خدا میدونه..کاش این مدرسه نبودم و این نگاهاش رو بخاطر بحث هایی که باهاش میکردم روم تحمل نمی کردم..
دخترایی که هیچیو قبول نمی کنن..بی فرهنگ های خودنما..حنانه حتی وقتی مدرسه هم میاد رژلب میزنه..خیلی عوض شده..امیدوار بودم شخصیتش به سمت شاخا کشیده نمی شد..ولی شد..وقتی هم بهش میگم من به خاطر خودت میگم دوباره از اون نگاها بهم میکنه..
هیچ وقت به هیچ کس جوری نگاه نکنین که از خودش بدش بیاد..
نیلوفر..
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی