خرید بک لینک
داشتم به اندازه دست خودم و دست مامانم نگاه میکردم.

یه تصویری که از بچگی هام دارم اینه که دستم رو دستشه دارم مقایسشون میکنم..

یه دست کوچیک روی یه دست بزرگ..ولی الان دو تا دست هم اندازه..منتهی یکی لاغر تر..

یاسمین از من بیشتر از گوشی خودم تو گوشیش عکس داره..عکس تو پیتزا فروشی..عکس تو کافی شاپ..عکس تو بستنی فروشی..عکس تو پارک..عکس تو کتابخونه..عکس تو کوفت..عکس تو زهرمار..

از همه چیزایی هم که خوردیم عکس گرفته..وااای که چقدر روی اعصابه..

یه داستان جدید شروع کردم.مطمئنم اینم یا از اون چرت و پرتاش میشه..یا اصن تموم نمیشه..ولی به خانوم جلالی قول دادم به عنوان کادوی تولدش یه داستان براش بفرستم..من خیلی دست و دل بازم :))

شیش ماه بیشتر شد که کفش طبی میپوشم.. انصافا همون یخورده ای هم که پام ضربدری بود نیست..ولی هنوز هم تاندون پام کشیده میشه..وقتی با مامانم میریم پیاده روی من زودتر از اون خسته میشم..

میدونین روز عقد حمید دقیقا همون موقعی بود که فهمیدم دیگه شیش سالم نیست..اسفند امسال میرم تو شونزده سال..یهو دیدم این دختر ارایش کرده ی لباس مجلسی پوشیده .. بچه نیست..حتی ممکنه یکی دو سال دیگه عمه بشه..سه سال دیگه کنکور داره..

وقتی دوستام ازم میپرسن برنامه ات چیه واسه ایندت میگم :برنامم اینه که استاد دانشگاهم ازم خواستگاری کنه بهش بگم نه!..

حنانه دوست داره بره کره جنوبی و خواننده مورد علاقه اش رو ببینه و دارو ساز بشه..ایسا میخواد اتلیه بزنه..زهرا میخواد بره خارج درس بخونه..فاطمه دوست داره اسکار کارگردانی بگیره..هستی میخواد تجربی بخونه بعد دانشگاه بره حسابداری..فقط برای اینکه تجربی خونده باشه..

یاسمین میخواد روان شناس شه..نیکا میخواد دکتر شه..مهدیس میخواد شاعر شعر های مذهبی شه..المیرا نقاش شه..حمید و ایسان هم که میخوان واسه ارشد کارگردانی و هنر و اینا بخونن..شاید اصلا رفتن ایتالیا دکتراشونو گرفتن..

من؟..من میخوام چی شم؟چی قراره بشم؟

یه معلم ساده ادبیات توی شهر خودم.شاید یه نویسنده شم ..شاید فیلمنامه های حمید رو من بنویسم..ممکنه معمار شم..ممکنه خونه دار..نه خونه دار نمیشم..متنفرم از کار های زنونه و خونه داری..خدا رو چه دیدی..شاید مکانیک شدم..

شاید با یه معلم ادبیات ساده مثل خودم ازدواج کنم..شاید نتونم باردار شم.شاید شوهرم بچه بخواد و من نخوام.شاید برعکس..شاید اون به پام بمونه..شاید نمونه..شایدم قبل همه ی این اتفاق ها بمیرم..

همیشه فکر میکنم من با خود کشی میمیرم..امیدوارم اینطور نباشه و با هواپیما سقوط کنم..

مرگ عجیبیه..ولی دوسش دارم..

تنها چیزی که میدونم اینه که پنجشنبه میخوام کادوی تولد یاسمین رو بهش بدم..بشینم تو همون کتابخونه رو داستانم کار کنم.کارت جدید کتابخونه بگیرم چون کارتم گم شده..کتابامو تمدید کنم و بخونمشون..

و یه فلاسک کوچولو بخرم که با خودم چایی ببرم مدرسه..صبح هایی که چایی نمیخورم روز خیلی بدی دارم..شاید بخاطر همینه از این مدرسه به اصطلاح شاهد بدم میاد..کاش قبول نمیشدم..من که بابام جانباز و اینا نیس

..واسه دبیرستان توی همین سال تحصیلی میرم تحقیق میکنم..یه جای غیر دولتی..اشتباه کردم همین سه سال راهنمایی که فوق العاده دوره مهمیه شاهد رفتم..دبستانمم غیردولتی بودم..دبستانم بهشت بود..

در هر صورت قراره که حرص نخورم و تو خودم نریزم...که موی سفید توی موهام پیدا نکنم..

که پیر نشم..فقط امیدوارم بفهمم قراره چی بشم؟

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: سه شنبه 17 مهر 1397 ساعت: 19:56

صفحه بندی