امروز زنگ دوم داشتیم یه ماشین ساده درست میکردیم با پره و ارمیچر و اینا..بعد هی اعضای گروهم میگفتن چون فلان چیزش سنگینه اونو میکشه نمیچرخه بعد..من هی گوش نکردم به کارم ادامه ندادم تا بالاخره چرخید بعدش راه نرفت که دوباره شروع کردن گفتن نمیشه و ولش کن و اینا که من داد زدم خفه شین..
به انرژی منفی مثبت اعتقادی ندارم اما وقتی کمک نمیکردن به نظرم حق نظر دادن هم نداشتن..داشتم از عصبانیت میمردم.
دلم میخواد برم حموم..حال ندارم..دلم میخواد لاک بزنم..مو هامو اتو بکشم..نقاشی کنم..کتاب بخونم..حاااال ندارم..به قول مامانم..یکی بیاد منو برداره..
امروز بد جور دلم میخواست برم یه فنجون قهوه ترک تو اون کافه کوچولوئه بخورم که کسی نبود..اینکه کسی رو پیدا نکنی بری باهاش برگای خشک نارنجی خشک رو لگد کنی و قهوه بخوری خیلی بده..اما به شرطی که خودت رو هم نداشته باشی..اتفاقا..برگا میبینن تو تنهایی بیشتر خش خش میکنن..
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی