سلام
شما در حال حاضر دارید بی حال و حس ترین پستی که تا الان نوشتم رو میخونید.
هیچ تابستونی به اندازه این تابستون از خودم متنفر نبودم.نمره هام از همه سال ها بهتر شد..باید بگم ک ترم دوم 20 شدم..اما
میدونین.تازه فهمیدم ک من ب این راحتیا نمیتونم عاشق شم.سعیمو کردم..اما ی جوری منصرف میشم..یا منصرفم میکنن..اینکه تصمیم گرفتم آزاد باشم و راحت..
این اولین باره که انقدر دلم میخواست درس میخوندم تو تابستون..هیچ کاری ندارم بکنم..
همش..ورزش..پیاده روی..کلاس زبان..بیرون با دوستا..لپ تاپ
هیچی هیچی هیچی
ن تری دی مکس رو ادامه میدم نه کتاب میخونم نه هیچ کاری ک واقعن دلم میخواد رو میکنم
اتاقمو یک هفته اس مرتب نکردم..صبحا ساعت دوازده بیدار میشم..و شدم اونی م هیچوقت نباید میشدم..
دلم یدونه فیلم انگیزشی خوب میخواد ک مجابم کنه به کارام برسم!
دلم چیپس و ماست موسیر میخواد ک الان فقط ماست موسیرشو دارم و چیپسشو ندارم.
دلم میخواد خدا بزنه پس کله ام..
دلم میخواد یه محدوده ای واسه بودن با رفیقام مشخص کنم..مثلا 4 روز در هفته..اونم فقط صبح تا ظهر و شب رو با خونواده ام بگذرونم.اما مطمئنم اگه ب رفیقام بگم صبح فقط میام..میگن اووو صبح گرمه..ما خوابیم و این حرفا
دلم میخواد ی کار پیدا کنم.دلم میخواد کار کنم و از این بی نظمی در بیام.
دلم میخواد کلاس زبان نرم
همین الان هم برنامه ریختم فردا صبح با رفیقام بریم صبحانه جنگل :)))
و نمیدونم دیگه
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی