امروز بعد از حدود یک ماه از تختم بیرون اومدم و اتاقم رو جمع کردم. ولی هنوز هم دلم نمی خواست اینکار رو بکنم؛ صرفا بخاطر خوشحال کردن مامانم قبل اینکه بره مسافرت اینکارو کردم.
دو هفته دیگه ترمم تموم می شه و تا مهر مجبور نیستم برم دانشگاه.
دیشب یه شلوار خریدم که خودم ذره ای ازش خوشم نمیاد. ولی فربد دوسش داشت. منم اهمیتی ندادم که خودم دوسش نداشتم. خودم خیلی وقته دیگه از هیچ چیز خودم خوشم نمیاد.
هر بار که می خوام برم بیرون حدود یکساعت وقت هدر میدم چون هر چیزی که میپوشم باعث می شه حالم از خودم بهم بخوره. و آرایشم همیشه منو زشت تر از چیزی که هستم می کنه.
اتفاقای جالبی نیفتاده برام که بخوام تعریف کنم. جز اینکه اولین بنری که طراحی کردم چند روز پیش نصب شد.
و من هنوز از گرافیک خوشم نمیاد.
یک ماه پیش رفتم یه کتابفروشی دست دوم و سه جلد کتاب خریدم که روی هم شد صد هزار تومن!
یکی خداحافظی گاری کوپر
یکی آرزو های بزرگ
یکی هم یه کتاب به اسم دفتر نمایش ( که مجموعه چند تا نمایشنامه قدیمی ایرانیه)
چیز دیگه ای برای گفتن ندارم. 1.
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی