امیدوارم حالتون خوب باشه.بچه که بودم زمانی که داداشم تقریبا هم سن الان های من بود تعجب میکردم چرا مهمونی که میریم بهش خوش نمیگذره.جنگل خوش نمیگذره ، دریا هم خوش نمیگذره و کلا بهش با فامیل خوش نمی گذشت.الان به منم خوش نمیگذره.به نظرم اون موقع ها هم نباید زیاد به من خوش میگذشت.چرا باید به بچه ای که (کوچولوی دندون خرگوشی) صداش میکنن خوش میگذشت؟چرا وقتی دور و برش شلوغ میشد استرس میگرفت و پشت سر هم سوتی میداد و همه بهش میخندیدن و مسخره اش میکردند و اون می رنجید خوش میگذشت؟واقعا چرا بچه بودم به من خوش میگذشت؟با این که الان کسی مسخره ام نمیکنه.یعنی کسی من رو نمیبینه که مسخره ام کنه باز هم بهم خوش نمیگذره.چون من خیلی ساکت شدم.تو مهمونی ها جنگل ها و دوره های خونوادگی یه گوشه میشینم به بگو بخند بقیه نگاه میکنم و حرف نمیزنم.همون بهتر که حرف نمیزنم.البته یخورده هم بده.چون وقتی یکی ازم چیزی بپرسه استرس میگیرم که نکنه سوتی بدم نکنه مسخره ام کنن.نکنه بهم بخندن.برای همین یا جواب نمیدم و خودم رو به نشنیدن میزنم یا میگم نمیدونم.یا خیلی اروم و کوتاه یه جواب میدم که دیگه ازم چیزی نپرسن و راحت بشم.اخر هم یک روز پسر خاله ام پرسید چند وقته اصلا حرف نمیزنی و من هم استرس گرفتم که نکنه پیش کسی که بچگی هام بیشتر از همه مسخره ام میکرد سوتی بدم و دوباره بهم بخندن..بهش خیره شدم و داشتم فکر میکردم چی بگم که از سرم بازش کنم و چیزی نپرسه و راحت شم که داداشم جای من جواب داد:
حتما یکی بهش گفته وقتی حرف نمیزنی خوشگل تری!
و من میخواستم بگم نه اینطور نیست.ولی نگفتم و پسر خاله ام در جواب داداشم گفت حتما دیگه!
و من ساکت ماندم.ولی میدونین یکی از مزایای ساکت بودن توی جای شلوغ اینه که بهتر میتونی فکر کنی.بهتر میتونی تصور کنی.بهتر میتونی حس کنی تنها بودن و ساکت بودن هم اونقدرا بد نیست.
چند وقت پیش هم که دست جمعی رفته بودیم جنگل تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده کلا افتابی بذارم سرم.که روز بعدش داداشم گفت :چند بار دیده فلانی کلاه افتابی گذاشته اینم اونو الگوی خودش قرار داد کلاه افتابی گذاشت. ومن خواستم بگم که نه اینطور نیست.ولی نگفتم.
نگفتم که من هیچ وقت هیچ کسی رو الگوی خودم قرار ندادم.نگفتم که وقتی یکی کلاه افتابی میذاره معنیش این نیست که بقیه کلاه افتابی نذارن.میخواستم بگم تو بیست سالته،ترنه سرایی،نویسنده ای،تو چرا این حرف رو میزنی؟ولی نگفتم و ساکت موندم.و شاید یخورده اخم کردم.
هر وقت دخترداییم که هم سن منه و یکی از دوستای صمیمیم ازم پرسید به نظر ناراحت میای!نگفتم اره ناراحتم.گفتم نه خوبم!!و سرم رو انداختم پایین با هر چیزی که دم دستم بود ور رفتم از گوشه مانتو گرفته تا ماشین اسباب بازی پسر داییم.
و من همچنان ساکت ماندم.دیگه خیلی وقته دارم به دوستام هم به جای (تو) میگم (شما).دیگه خیلی وقته محترمانه باهاشون رفتار میکنم.شاید اینجوری برای همه بهتر باشه. شاید برای اون مثلا ادم بزرگ هایی که همه رو مسخره میکنن و به قول خودشون(شوخی میکنن دیگه)بهتر باشه.اره خب قطعا بهتره، اینجوری من دوباره از دستشون ناراحت نمیشم.
حالا منم مثل داداشم که تازه اون رو هیچ کس تو بچگی مسخره نکرده بود و هیچ وقت استرس هیچی رو نداشت، دوست ندارم برم مهمونی و جنگل و....کی فکرشو میکنه نیلوفری که استرس امتحاناش رو نداره چون میدونه یا خراب مبکنه یا خوب امتحان میده..استرس اینجور چیز ها رو داشته باشه..
و اسمی که همه روی این رفتار میذارن(خجالت کشیدن)..که اینطور نیست..کسی که خجالت میکشه لپاش گل میندازه.شاید بعضی وقت ها بلند بخنده.یه روزی خجالتش میریزه.و عمدتا کسی قبلا مسخرش نکرده..اما کسی که استرس داره اینطور نیست.مثلا من حتما با صدای بلند نمیخندم که دندونام معلوم نشه.لبخند بزگ نمیزنم که دندونام معلوم نشه.با این که اونا سفیدن.و فقط دوتای جلوییش یک ذره بزرگه.ولی نمیخندم.نمیخندم که استرس نگیرم با این که میدونم کسی نگاهم نمیکنه.میدونین...فاطمه اردشیری و مریم که شاید شما ها یادتون نباشه چون چند سال پیش رفت امارات و الان برگشته هیج وقت من رو مسخره نکردن.شاید خل و چل باشن شاید الکی قهر کنن و بعد راحت اشتی کنن ولی من میتونم پیششون با صدای بلند بخندم.لبخند بزرگ بزنم و راحت باهاشون حرف بزنم. اون ها رو (شما) صدا نمیکنم.اون ها رو (تو)خطاب میکنم .استرس نمیگیرم که نکنه مسخره ام کنن. وچون استرس نمیگیرم سوتی هم نمیدم.حتی اگر هم سوتی بدم کسی بهم نمیخنده.چون پیش دو نفر هستم که اونام زیاد اشتباه لپی دارن و سوتی میدن.و هیچ کدوممون به اینا نمیخندیم.ولی من وقتی پیش اون ها هستم بهم واقعا خوش میگذره.دوست ندارم ازشون جدا بشم.دوست دارم تا اخر عمرم هر روز بریم خونه های همدیگه و الکی بخندیم و بخندیم و بخندیم و کیف کنیم.شاید باورتون نشه ولی فاطمه دندون های خرگوشی من رو که حالا زیاد کسی یادش نیست دوست داره.میگفت من دوست داشتم دندونام مثل تو باشه.با این که فاطمه همینجوریش خوشگله.مریم هم تا حالا مسخره ام نکرده ...هیچ وقت زمانی که پیش هم هستیم نگران نیستیم چاق بشیم و بی پروا هر نفرمون سه تا بستنی پشت سر هم میخوریم و کسی بهمون نمیگه مگه گاوی!
و من الان فهمیدم که چقدر خوبه که من اونا رو دارم.چقدر خوش شانسم که با اونا دوست شدم و اون ها با اینکه الان توی یک مدرسه نیستیم ولی هنوز هوای همو داریم هفته ای چندین بار شایدم بعضی وقت ها هر روز به هم زنگ میزنیم و همین هفته ی بعد یکشنبه قراره بیان خونه ی ما و من از الان چقدر خوشحالم و مطمئنم که بهمون خوش میگذره.چون محاله ما پیش هم باشیم و بهمون خوش نگذره.همه ی ادما یه مریم و فاطمه ی خوب تو زندگیشون داشتن.شاید فراموششون کردن.و شاید گمشون کردن.مریم و فاطمه های همه ی ادما با هم فرق دارن.و مریم و فاطمه ی من هم با همه فرق میکنن.اونا بهترین مریم و فاطمه ای هستن که من میتونم داشته باشم..
امیدوارم با مریم و فاطمه ی خودتون(هر چند که اسماشون ممکنه فرق کنه)بهتون خوش بگذره
نیلوفر
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی