خرید بک لینک
فکر میکنم اماده ام..

کمد کتابا رو خالی کردم..تمیز کردم دوباره چیدم..واسه کتابای جدیدم جا باز کردم..کشو ها رو خالی کردم..دوباره چیدم..

جامدادیمو شستم..تو دو روز یه کتاب خوندم..

رفتم رفاه کلی خرید کردم..ما الشعیر کلاسیک خریدم و نوشابه انگور قرمز و سه تا ابمیوه و دو تا دنت و چند تا بیسکوییت..و از این بیسکوییت هایی که شکلات داره پشتش و پاستیل بستنی ای و سوسیس پنیری و چند تا چیپس و ...

اسمم رو هم روی صفحه اول تمام کتابا نوشتم..

دوباره هری پاتر ها رو نشستم دارم میبینم..

حلیم هم زدم..یه فلاسک کوچولو یه نفره خریدم که از چایی جدا نشم..هیچ جا..هیچ وقت

چایی کیسه ای دوغزال خریدم..

مو هامو یخورده کوتاه کردم..ناخونامو گرفتم..حموم رفتم..

با مامان بابام کلی فیلم نگاه کردم..تی کن بازی کردم..تو این سه ماه پنج شیش تا کتاب خوندم..

تی کن بازی کردم..همه رو کشتم..

فیفا بازی کردم..

عروسی رفتم..رقصیدم..اواز خوندم..رو موهای شونه نکردم شال انداختم و بیرون رفتم..

مانتوی ابی رو با شال قرمز پوشیدم..رژ لب زدم..ارایش کردم..سیب زمینی سرخ کردم زیاااد

ظرف شستم..جارو کردم..نوشتم..نخوابیدم..خوابیدم..ورزش کردم یه عالمه..بازو هام یخورده سفت شد..

کلاس رفتم..فیلم زیان اصلی دیدم یههه عااااالمه..

موسیقی خوب گوش کردم.با بابام مستند دیدم..با مامانم کلی پیاده روی رفتیم و البته بستنی فروشی..لباس خریدم..

ساندویچ کثیف خوردم..یه عالمه نون خامه ای خوردم..چاق شدم..لاغر شدم..

ساعت مورد علاقم رو خریدم..

همه کار هایی که باید میکردم تا تابستون امسال خوب باشه رو کردم..

ولی..هنوز نمیدونم..میتونم اماده باشم برای نه ماه روز مرگی..

برای اینکه هر روز راس ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه پاشم..برم دستشویی..بیام..بعد برام اب بذارم جوش بیاد..کتابام رو بذارم تو کیفم..مداد خودکارام رو از رو میز جمع کنم بذارم تو جامدادیم..لباسام رو بپوشم..مو هام رو شونه کنم..ببندم.کلیپس بزنم..یه لیوان و یدونه چایی کیسه ای بذارم تو کیفم..اب جوش رو بریزدم تو فلاسک کوچیکم..یخورده خوراکی بردارم..پول بردارم..

کفشی که دیشب واکس زدم رو بپوشم..بند هاشو ببندم...کاپشن یا سویشرتمو بپوشم..کیفمو بندازم رو دوشم..مامانم رو بوس کنم و برم پایین کنار تیر چراغ برق واستم منتظر مینی بوس ابی رنگ که وقتی سوار میشم راننده اش با مهربونی میگههه سلاااام نیلووو خانووووم..منم بگم سلام اقا تازیکه..و برم سر جام..توی مینی بوس خالی بشینم..پنجره رو باز کنم..چهل و پنج دقیقه به این فکر کنم که چرا من نفر اولی ام که سوار میشم! و به مدرسه برسم..

و به دیوار های تازه رنگ شده اش نگاه کنم..به گل های باغچه و نیمکت های خیس سلام کنم..با وسایل ورزشی و تور والیبال و دروازه هندبال احوال پرسی کنم و به اتفاقاتی که دیشب برای بوفه افتاد گوش کنم..و لگدی به اب سرد کن بزنم..

و وارد کلاس مزخرفم بشم که بچه هاش سرشون رو رومیز گذاشتن و نمیذارن چراغ رو روشن کنم..چون وااایییی بد خواب میشن خدای نا کرده..منم کتاب تاریخم رو بر میدارم..میرم توی راهرو روی شوفاژ میشینم و تاریخ میخونم تا وقتی که چراغ ها رو روشن کنن..بعد هم برای تاریخ داوطلب میشم که از من درس بپرسن..

بعدم هم یه روال کننننند و کشششش دار رو طی میکنم تا زنگ تفریح که یه لیوان چایی با چای کیسه ای دو غزال و ابنبات و بسکوییت بخورم..و سریع زنگ بخوره..از یکی از همکلاسی هام بپرسم امروز همبرگرش مثل دیروز پنیر داشت یا نه؟..اونم بگه نه..و من همبرگر نخرم..چون با پنیر دوست دارم..چون مدرسمون امروز چیز برگر نداره..غصه بخورم که زنگ بعد معلم بد اخلاق و عصبانی و بد دهن قراره بیاد..و به این فکر کنم که عیب نداره..حداقلش اینه که..یکی روی صندلی بقل دستیت نشسته که داره کتابی که بهش قرض دادی رو میخونه و ازش تعریف میکنه و به همبرگر بدون پنیر گاز میزنه..و بعد تا وقتی دوباره با مینی بوس ابی بر نگردم خونه بی حال و بد اخلاقم..

به این فکر کنم که عیب نداره..سال اخریه که تو این مدرسه مزخرف به اصطلاح شاهدم که هنوز گیرشون موهای بیرون اومده بچه هاس تو مدرسه ای که مرد نداره..و به این که یه کسایی پشت دستشویی چه کثافت کاری هایی میکنن اهمیت ندن..به بوی چیزای مختلف از دستشویی سوم از سمت چپ میاد محل ندن..و هدبند رو اجباری کنن..و هیچ کس هدبند نزنه..

سال دیگه میرم دبیرستان..دو سال بعدش کنکور میدم.راحت میشم...غافل از اینکه همه جا همینه..حتی بدتر از اینجا..

و بعد از اینکه اینا رو برای مامانم گفتم بهم بگه خیلی بدبینی و انرژی منفی داری..

و من لبخند بزنم..

پ.ن:طولانی شد..

پ.ن 2: نهم هم سال عجیبیه ها!!!

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: سه شنبه 17 مهر 1397 ساعت: 19:56

صفحه بندی