یادمه حدودا ده سالم بود شب عاشورا یه شلوار جین پوشیده بودم با یه سویشرت سورمه ای..
جوگیر هم شده بودم روسریم رو سفت سفت بسته بودم..بعد همه موهام از بقل و پایین و اینور و اونور زده بود بیرون..منم فکر میکردم خیلی با حجابم.
هر سال محله ی بچگی بابام شب عاشورا حلیم پزی دارن..منم هر سال میرم و تا صبح حلیم هم میزنم..
اون سال یه جور دیگه بود..حتی بابام هم رفته بود خونه مامان بزرگم که همون بقل بود و خوابیده بود..و من و عمو هام(عمو های واقعیم که نه..اونا هم رفته بودن خونشون..دوست های بابام)تا صبح حلیم هم زدیم..
خیلی خوش گذشت نمیدونم چرا..همه بهم افرین میگفتن و ارزو های خوب میکردن..
ولی من تو درست کردن حلیم کمک نکردم..نه تو پاک کردن گوشتاش نه تو ریختن گندماش..نه هیچ کاری که بقیه دخترا و خانوما کردن..فقط با دستای کوچولوم هم زدم و هم زدم و هم زدم..صبح که داشتیم برمیگشتیم خونه..داشت تاول میزد
یه دیگ هست اونجا که کوچیک تر از بقیه اس..اون موقع چون قدم کوتاه بود فقط اون دیگ رو هم میزدم..مال من بود..مال خود خودم بود..کلی اون 5 ، 6 ساعت باهاش حرف زدم و دوست شدم..
و ارزو کردم که حلیم دیگ کوچولویی که خودم صبح تا شب هم زدمش یه جور دیگه به اونایی که میخورن مزه کنه..
فردا هم با بابام..دست در دست هم میریم..منتها اون چند تا تار موی سفید داره . دیگه نمیتونم سویشرت و شلوار جین بپوشم..باید مانتوی سیاااااه بپوشم.قدمم بلند تر شده..میتونم همه دیگا رو هم بزنم..همه دیگ ها میشن دوستای من..
پ.ن:جمعه باید اتاق تکونی کنم..و واسه 9 ماه بدبختی اماده شم..اتاق رو سم پاشی کنم که مورچه ها برن ..کشو و کمد کتابا رو خالی کنم ..کاغذ های مربوط به هشتم رو بندازم دور..زیر میز و فایل و تخت و یخچال قد کوتاهم رو جارو بکشم.کیف و جامدادی پارسالم رو هم بشورم..کفشامو واکس بزنم..و برم به سوی جهنم با شکنجه گران جدید(معلم های جدید)
پ.ن2:دلم واسه خواب تنگ میشه..
پ.ن3:دوباره دارم هری پاتر رو نگاه میکنم..رسیدم به زندانی ازکابان..قسمت مورد علااااقم..
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی