دیروز روزمو خودم ساختم..اجازه ندادم روز من نباشه..همه ی روز ها باید روز من باشن..
خودم تونستم مامان بابامو خوشحال کنم و به لبخندشون زل بزنم..برنامه پیاده روی بعد از ظهر رو خودم ریختم.
من با مامانم زیر بارون پودری قدم زدم و با هم رفتیم فروشگاه و کلی هله هوله خریدیم و مثل تمام روز هایی که بابا شب میره پیش مادر جون..من و مامانم یه شب مادر دختری دیگه رو با فیلم و سریال و چیپس و پفک و چای با طعم یاسو چای معمولی گذروندیم..
من تاثیر چند تا مهربونی رو تو چشای مامان دیدم وقتی دلش گرفته بود..وقتی بهش میگفتم:جانتِ بشم..جیگرتِ بشم.دورت بگردم..قربونت بشم .و اون میگفت:خدا نکنه من قربونت بشم و میگفتم نه خدا نکنه من..و قصه همینطور ادامه داشت..
وقتی یه فیلم مبتذل مزخرف گذاشتم فقط به خاطر اینکه مامانم لبخند بزنه..وقتی برای بابا چایی زنجبیل ریختم..اون موقع ها..من خوشبخت ترین ادم زمین بودم..
پ.ن:اینو قرار بود دیروز بنویسم..قسمت نشد
پ.ن2:جانتِ بشم به گرگانی همون معنی قربونت بشم رو میده..
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی