میتونم از الان همشونو لیست کنم. جوراب بلند با طرح پیتزا..کتاب تهوع از ژان پل سارتر..جلد سه نبرد با شیاطین دارن شان..عطر..گردنبند و گوشواره..فقط تقریبا سه تا شونو نفهمیدم..
امروز اتاقمو تکوندم..قشنگ تکوندمااا.تو عمرم اتاقم رو انقدر تمیز مرتب ندیده بودم.
یکشنبه رفتم مدرسه..از مدرسه متنفرم اما اگه نرم صبح ها حوصله ام سر میره..
اگه بخوام برم بیرون هم یه جور حس عجیبی دارم..که الان همه میفهمن من یه دختر نهمی ام که نرفته مدرسه..یه جور عذاب وجدان مسخره..
لوتوس..گل نیلوفر ابی..امروز تو ویکی پدیا درباره اش خوندم..نمیدونم انقدر اسمم پر مسماست..کلی افسانه درباره اش دارن از زمان زرتشت و هخامنشیان.
از توی ات و اشغالای زیر تختی داداشم یه جعبه ادامس توت فرنگی و چند تا ماژیک و رم و خشاب رم و چند تا خودکار و یه هندزفری پیدا کردم..بالاخره یه هندزفری هم به لپ تاپم خورد هم به گوشیم.
پ.ن:دیروز هیچ صدای الله اکبری به گوشم نخورد .. خوشحالی داره یا ناراحتی؟نمیدونم!
ولی با این که شاید زیاد از چهل سالگی خوشحال نباشم ولی من یادمه هر سال 21 بهمن ساعت نه با حمید و مامان بالای پشت بوم می ایستادیم با همسایه ها اتیش بازی رو نگاه میکردیم..
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی