نکه خودم احمق نبوده باشم..
هر دختر نوجوانی در یک سن احمق می شود.من در 13 سالگی تمومش کردم.
خدا رو شکر اون موقع اینجا زیاد پست نمیذاشتم.
سن احمق بودن همون سن عاشق خواننده و بازیگر شدنه..عاشق پسر خاله ای که 10 سال بزرگتره..و راستش به نظرم اون عشق..جدا از خجالت اور بودنش برای بعدااا دخترا..عشق قشنگیه.البته هز چی ادم در سن کمتری احمقیت اینجوریش تموم شه عشقش قشنگ تره..
ولی یه شرایطی هم داره..اینکه نباید اون رو به دختر های فامیل بگین..مثلا نباید به دختر داییتون بگین که عاشق داداششی..که دختر ها اینکار رو میکنن..عیب نداره.البته اگه اون دختر داییه ادم باشعوری باشه و بعدا به روت نیاره..
تقریبا همکلاسی هام احمق بودنشون رو گذروندن..برگشتن به زندگی واقعی..بعضی ها با پیدا کردن دوست پسر فهمیدن که فلان خواننده عاشق اینا نیست..بعضی ها هم خودشون به این نتیجه می رسن..
یکی از اون معدود همکلاسی هام که هنوز احمقیتش رو پشت سر نذاشته .. ما اینجا شهلا صداش می زنیم..تازه رفته کلی پیکسل عکس خواننده های چی چی بند رو سفارش داده خریده زده رو کیفش..کلی هم هر روز قربون صدقه شون میره..این حد افراطی احمق بودن غیر عادیه البته..
یکی میاد اسم پسر عموی اون یکی رو که روش کراش داره پای تخته مینویسه..و اون یکی با لپ های گل انداخته میگه..اوااا پاکش کن..
من بدبخت اون موقع رو هر کی کراش داشتم دوستام میگفتن خوش قیافه تر از این نبود..معمولا خواننده های بی ریخت و معمولی و غیر ستاره مورد پسند من بودن نمیدونم چرا؟
یکیشون قهرمان من بود..فوق العاده ی من بود.خواننده خوبی هم بود حقیقتا..
که نمیگم کی بود.. :)))))
خلاصه که یروز اومد گرگان جشن امضای البومش و من دیدمش..هیچی هم نگفتم جز سلام و خداحافظ اصلا از ترس یا غم یا وحشت یا خوشحالی..زبونم بند اومده بود..تنها یه امضا و یه عکس یادگاری با لبخند مصنوعی خودم برام مونده.یادم میاد موقعی که داشت روی کاغذ امضا میکرد زل زده بودم به گونش..اونم کک و مک داشت..اونهم خال داشت مثل همه..
و از اون به بعد اون دیگه قهرمان من نبود.دیگه فهمیدم که اون شغلش اینه..و همونطور که من با شاطر محلمون عکس نمیگیرم و ارزوی دیدن دوباره اش رو ندارم..اون هم شغلش اینه..کارشه..مسخره است..
بعدش من احمق بودن دوران بلوغم تقریبا تا چند ماه بعدش تموم شد..
تموووم..
الان خیلی راحتم که سریع عاشق خواننده و پسر همسایه و دست فروش و فلان و بهمان نمیشم..
الان راحت با پسر های توی کانون حرف میزنم..نه به چشم برادری..به چشم یک دوست..مثل نیکا..ایسا..شهلا..با همین نگاه به علی و سعید و کوفت زهرمار نگاه میکنم..
اصلا از نظر من عاشق نشدن حس قشنگ تریه..ادم راحته..رهاست..ازاده و خودشو محدود و دربند یک نفر نمیکنه..
پ.ن:الان که درباره اون دوران کثافت نوشتم حس بهتری دارم.. :))))
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی