گفت بوی سیگار و ادکلن میدی..گفتم ببخشید دیگه..گفت ن دوست دارم
وقتی سیب زمینی سرخ کرده براش درست کردم به شوخی گفت بیام خاستگاریت قبول میکنی..منم گفتم ن..و گفت ب چیزم
اواز میخوند گیرم تو چشمات .گیرم تو چشمات. چیزم تو چشمات..رو مخم بود..بهش گفتم بگو چشمای کی. برم از کاسه در بیارمشون ک نمیزاره ما بخابیم..گفت چشمای تو..گفته هه هه بامزه :/
گفت: همش داری لاغر تر میشی..عزیزم برو یکم چاق شو احساس میکنم هیچی تو بغلم نیست.
گفت احساس میکنم نیستی..گفتم ینی چی..گفت احساس میکنم چن روز پیش مردی
ی چیز دیگه همم گفت ک یادم نیست..ولی پرسیدم چرا..گفت احساس میکنم دیگه..مگ احساس معنی داره..حداقل احساس من نداره
روزی قریب ب هزار بار میپرسه خوبی؟
دوستم بهش زنگ میزنه میگه بیا اینجا رلت هست میگه ن کار دارم..یه ساعت بعد زنگ میزنه بهم ک کجایی..میگم فلان کافه...میگه بشین اومدم و وقتی تلفن رو قطع میکنه من از ذوق بلند ترین جیغ عمرمو میکشم..چون اون معمولا بیرون نمیاد..ی وقتایی اونقدر مهم بودم ک رفیقاشو بپیچونه..و ی وقتایی اصلا مهم نبودم..و منو میپیچوند
نصف رفیق هایم میگویند ادم مارموزی هست و همزمان و قطعا با چند نفر دیگر هم هست..اما نصف دیگرشان بگویند ادم خوبیه..قیافه اش بیچاره غلط اندازه
من میدونم اون کیه..کاملا میدونم اون کیه..درسته نمیفهمم کدوم حرفاش راسته یا دروغ اما میشناسمش..انگار صد ساله میشناسمش..انگار یک کلمه است ک خیلی وقته نوک زبونم گیر کرده و بیرون نمیاد..اون کلمه هه اونه..انگار ی بغض قبل یا بعد گریه است ک نمیشه قورتش داد..انگار ی سوال تو امتحانه ک جوابشو میدونی اما نمیدونی چطور بنویسی..انگار ک فرمولو بلد باشی اما نتونی مسئله رو حل کنی..
من میشناسمش..نمیدونم چرا..چطوری..
اولا..ی بار اومد گفت ی چیزی بگم..گفتم بگو گف ن ولش کن خودت میدونی تا حالا هم خیلی گفتم بهت..میگم ن بگو..میگه با همه فرق داری میخندم..ولی اینو قبلش هیچ وقت بهم نگفته بود.
همون اولا هم البته رک و رو راست گفت..من تازه از ی رابطه 4 ساله اومدم بیرون..دنبال رابطه طولانی نیستم..تا تعداد دوست دختر هام از 4 به 40 نرسه هم ازدواج نمیکنم..هیچ نوع ازدواجی ن سفید ن هیچی..منم گفتم منم ادم موندن نیستم..چون واقعن نیستم
ولی اولین بار ک رفت.بیست و چهار ساعت بعدش برگشت..بار دوم ک رفت..سه هفته بعدش برگشت..و این بار ک بره..نمیاد
اونقدر برام مهم هست ک ساعت 3 شب وایستم واسه خودش و دو نفر دیگه سیب زمینی سرخ کنم..هیچی هم نخورم..ظرفارم بشورم
نکه گشنه نباشم..از اولش راحت نبودم جلوش چیزی بخورم..و حتی راحت نبودم اون چیزی جلوم بخوره..نمیدونم چرا.جلوی صد تا غریبه ممکنه راحت تر باشم..اما جلوی اون ن
ولی اونقدر هم بعضی وقت ها مزخرف هست ک وقتی بهش میگم چرا هی میری میای؟ فک میکنم ک میگه دیگه نمیرم..اما درواقع داره میگه ایندفعه برم دیگه نمیام..
و بگه دیدی دوباره اشتباه کردی..دیدی دوباره خودت باهام کار داشتی رفیقتو فرستادی جلو..منم بگم ک..ن من نگفتم..بعد بگه دیدی دروغ میگی.دخترجان تو ی شب جمعه ما هم نیستی..تو بگی ف من رفتم فرح اباد برگشتم..و بعد بگم..خب فک کردم نمیای
بگه من نیومدم؟ بگم چرا ولی معمولا نمیای..و بگه من بخاطر این اومدم ک چون اون دفعه..(یادم نیس حرفشو) تو دلت نمونه
تو دلم میگم چ اومدنی..با رفیقت اومدی بیست دقیقه هم بیشتر نبودی ب جای اینکه بیای کنار من رفتی کنار رفیقت
ولی خب..اون بگه: وقتی ی اشتباه رو ی نفر هزار بار تکرار میکنه و نمیفهمه اشتباهه..
و من از درون خجالت بکشم ک بگم از خجالته..سکوت میکنم..پنج دقیقه در سکوت ب چشم های بسته اش زل میزنم..ب روی شانه اش میزنم و میگویم: پیشت
چشم هایش را باز میکند و میگوید: ها؟ میگم ببخشید..میگه..خواهش میکنم دیگه نزن ب شونم..بیدارم نکن
و منم بیدارش نکنم..فقط سر صبح وقتی لباس هایم را پوشیدم و در حال رفتنم..لپش را ببوسم و ارام بگویم..خدا حافظ
پ.ن:اگه شما جای نویسنده و توی شرایط اون بودید چیکار میکردید؟
پ.ن:نویسنده اش خودم بودم بودم ولی..داستان ..داستان زندگی من نیست
پ.ن:شما هم از صدای سرفه چرکی خوشتون میاد؟
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی