خرید بک لینک

خواب..فقط میخوابم..تا وقتی هوا تاریک بشه خوابم و تا روشن بشه بیدارم..دلم برای صبح تنگ شده..

کار دارم..درس دارم..ولی جوری زندگی میکنم انگار مردم..فقط غصه میخورم حتی جای شام و ناهار..غصه می خورم

تلخه..بد مزس..گریه میکنم شوره..ریملم ک سه روزه پاکش نکردم شر میکنه و کل صورتم سیاه میشه..

ولی وقتی تو اینه نگاه میکنم با اشک های سیاه شده رو صورتم..ازشون بدم نمیاد..شاید حتی خوشگل تر بشم..

انگار عادت کردم بدون غصه و نگرانی زندگی نکنم..نگرانی نگرانی..

من واسه همه چیز نگرانم..حتی واسه ادم های بد نگرانم..

انقدر احمقم ک دلم برای ادم های بد زندگیم تنگ میشه..عکس های ادمها رو نگاه میکنم..تصور میکنم ک هنوز من خوبم..ک هنوز اوضاع خوبه..و من دارم بغلشون میکنم

من میخوام همه رو بغل کنم..نمیتونم..من حتی با نزدیک ترین ادم های زندگیم نمیتونم بیشتر از یه ربع حرف بزنم..از حرف زدن خسته میشم وقتی حرف خاصی ندارم..اونموقع باید بغلشون میکردم ک بفهمن..

ک بفهمن من نمیتونم باهاشون حرف بزنم..ک بفهمن میدونم حوصلشون سر میره وقتی هستم..ک بفهمن اگ هیچ کاری نمیکنم..این به این معنا نیست ک دوسشون ندارم

ایها الناس..من حتی دلم میخواد همه چی خوب شه و برم هنرستان مزخرفم..با دبیر های مزخرف ترش..

من حتی دلم میخواد دوباره کلاس ها رو جیم بزنم..حاضرم هزار تا تعهد بدم..نمره انضباطم از این هم کمتر شه..مهم نییییست

مهم نیست..9 تا کتاب هست ک باید تا الان تموم میکردم..ولی تو همشون موندم..یکی صفحه 56..یکی 44..یکی 217..یکی 23..یکی 114 .یکی...بدون نشان کتاب صفحه هاشونو حفظم

ولی تنها کاری ک دلم میخاد اینه ک یک جا بشینم..تا وقتی روزمرگی قبلا رو بدست نیاوردم گریه کنم..فقط گریه کنم

اوایل قرنظینه برنامه ریزی کردم..ک هم بیشتر طراحی کنم..درس بخونم..کتاب بخونم..فیلم ببینم..

دیدم نمیشه..فقط باید غصه بخورم واسه تک تکشون..ک نمیتونم..ک انگار فلجم تو انجام هر کاری غیر از ناراحتی

بسه دیگه

بسه

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: دوشنبه 8 ارديبهشت 1399 ساعت: 15:40

صفحه بندی