خرید بک لینک

بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم..

الان ک تنهام و تنها تر از همیشه و دوستامم زیاد خبری ازشون نیست

من یک ماه با همه قطع رابطه کرده بودم.با همه ادمایی ک میشناختم..فقط تو خونه بودم و تا صبح بیدار میموندم درس میخوندم

خسته میشدم..لاغر شده بودم..داشتم میمردم..همکلاسیام فکر میکردن گل زیاد میکشم ک انقد زیر چشمام سیاهه ولی من فقط تنها بودم و داشتم تلاش میکردم

حالمم خوب بود..خیلی مفید بودم اون یک ماه..ولی بعدش ک دوباره به دوستام برگشتم و بعضیاشونو از زندگیم خط زدم و چن تا جدید اضافه کردمم حالم خوب بود..

من اون یک ماه هیچ هیجانی نداشتم ..هیچ احساس ناراحتی یا خوشحالی و نگرانی و عشق و تنفر رو تجربه نکردم..

بعدش دوباره همرو تجربه کردم..کمتر درس خوندم..اونقدرا هم مفید نبودم..اما دیدم زندگیم بدون همین هیجانات و احساسات کسل کننده اس..ممکنه تو اون بازه زمانی برام کسل کننده نبوده باشه چون درس و امتحان بود..

اما تصور کن تو سه ماه تابستون بخوای تنها باشی..تنهای تنها..

ادم اجتماعی ای نیستم..راستش هر جا ک شلوغ باشه کسی نباید یک درصدم ب ذهنش خطور کنه ک من اونجا باشم..

دیشب برق رفته بود..مامانم گفت زنگ بزن اداره برق..نزدم..گفتم خودت بزن..چرا؟

چون نمیتونم حتی از پشت تلفن با کسی ک نمیشناسم حرف بزنم حتی واسه ی سی ثانیه..لال میشم..توی هر جمله پنج بار هر کلمه رو اشتباه میگم..

واسه همین ادما دورم و دوستام کمن..ولی اگه اونا نباشن زندگیم لذتی نداره

الان ک این وضع قرنطینه پیش اومده مثل اینه ک بدون امتحان و اجبار مجبورم دوباره تنها باشم..هی میخوام درس بخونم..هی میخوام تا وقتی ک امکانش نیست از کسایی ک دلم براشون تنگ میشه دل بکنم

نمیتونم..حتی نمیتونم طراحی کنم..فیلم نامه ی یه انیمیشن کوتاه رو نوشتم و نوشتن تنها کاریه ک میتونم تو این مدت بکنم..ب بقیه کارا نمیتونم برسم

تو اتاقم کنار تختم یه جایی درست کردم ک از موقعی ک بیدار میشم تا موقعی که میخوابم اونجام..لپ تاپ جلومه و دور و ورم پر قلم و خودکار و مداد برگه های طراحی و تخته شاسی و دفتر و کتابه..دوس دارم اینجارو

ولی دلم میخاد مثل یک ماه پیش یه از صبح تا شب برم بیرون .. دلم واسه محرم ک با دوستام نشسته بودیم رو پله های ته یه کوچه و پلو نذری میخوردیم و مرغ یکی از دوستام افتاد چند تا پله پایین تر و رفت سریع برش داشت و فوت کرد و به خوردن ادامه داد تنگ شده..اونموقع فربد گفت ک دانشمندا گفتن تا سه ثانیه میکروب جذب چیزی نمیشه.

دلم میخاد فربد باز هم بتونه هر چیزی ک رو زمین میفته رو بدون ترس ورداره و فوت کنه..

من دلم میخاد این مرض لعنتی تموم شه و من بتونم همه رو بغل کنم

دلم میخاد مثل شب تولدم ک فربد رو بعد دو ماه دیدم بدوم سمتش و بدون ترس مریضی سفت بقلش کنم ک فقط بخاطر من اومده بود بیرون..دلم میخاد دوباره تا دیر وقت بیرون باشم

دلم میخاد بدون ترس برم با دوستام کافه قلیون بکشم..

دلم میخاد زمین بخورم و بعد دستامو نشورم..دلم میخاد جرعت حقیقت بازی کنم و بهم بگن ک باید کف خیابونو لیس بزنی..

من فقط دلم میخاد دوباره همه چیز مثل قبل بشه..یا حتی اگه قراره این مرض کوفتی تموم شه..من بخوابم و وقتی تموم شد..مامانم بیاد بوسم کنه و بیدارم کنه.

من فقط دلم میخاد هر جا دلم میخاد بشینم..دلم میخاد هر بار ک میرم بیرون حتی واسه نیم ساعت نگران این نباشم ک نکنه با خودم ویروس ببرم خونه و مامان و بابام...

وای مامان و بابام..

من دلم میخاد نگران افشین نباشم ک تو این وضعیت کل بیست و چهار ساعت هر روز بیرونه..من دلم میخاد انقدر اون رو هم نترسونم

ولی من نگرانم..نگران اینکه نکنه افشین و پرهام و فربد و مانیا و یا هر کسی ک بیرون میره خودش یا حتی پدر و مادر و اطرافیانشون چیزیشون بشه..

من دیگه تحمل درد و از دست دادن ندارم..امسال ب اندازه کافی درد از دست دادن و افسردگی رو چشیدم..من نمردم و مردن و دیدم وقتی حالم بخاطر کسی ک نباید بد بود..روانی شده بودم ..من مردن و دیدم وقتی مامانم نگران حالم بود..من مردن و دیدم تو چشمای مامانم وقتی تا یک نصفه شب تو بیمارستان زیر سرم بودم..

مردن و دیدم وقتی مامانم بخاطر من حالش بد بود..حالا ک اون اتفاقا گذشت و تموم شد و حالمون خوب شد..الان هم نمیتونم از حال خوبم استفاده کنم..نمیتونم برم همه جا داد بزنم ک من بدون اونی ک فکر میکردم نمیتونم ..تونستم..بهترم تونستم

حتی میشه گفت ترکوندم..من نمیتونم برم داد بزنم ک الان خوشحالم و راضیم از کسایی ک در ارتباطم باهاشون..چون نمیتونم باشم..من حتی اونایی ک دوست دارمو نمیتونم ببوسم..

من فقط میتونم بهشون بگم دلم براتون تنگ شده و اونا در بهترین شرایط بگن..منم همینطور

من حتی دلم میخاد تو این وضعیت هم ادامه بدم و ب کارام برسم..ولی من لای هیچ کتابیو باز نکردم..دلم میخاست یه فیلم انگیزشی ببینم حالم خوب شه..ولی نمیشه..

من حالم خوب نیست..نمیتونه باشه

عین بچه ها به خدا میگم ک خدایا اگ این وضعیت خیلی زود تموم شه قول میدم سر کلاسا غیبت نکنم

قول میدم درس بخونم..قول میدم مامانمو ناراحت نکنم

ولی خدایا..ایا میشه بشه؟

من فقط همون لذت های سابقمو میخام دوباره تجربه کنم..من همون موقع هم قدرشونو میدونستم..من همون موقع هم برای همشون ذوق میکردم.

سال جدید دیگه چ کشکیه..سال عوض بشه..ولی وضعیت ن..ب چ درد میخوره..سال جدید بشه و همه چی بد تر بشه..میخام چیکار..

میخوام چیکار؟

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: دوشنبه 8 ارديبهشت 1399 ساعت: 15:40

صفحه بندی