روز بعد به ناهار خوران که رفتیم مه بود و کمی سرد باران هم گرفت.دو نفر از بچه های کلاس که نمیگم کیا بودن گفتن ما میخوایم بریم مدرسه ولی ۲۹ نفر گفتند میخوایم بمونیم.تازه پنجمی ها که باهامون اومدند رو حساب نکردم با اونا حدود۴۶یا۴۷ نفر میشدیم که میگفتند:نه.خانوم موسوی هم اول گفت بمونیم ولی وقتی اون دو نفر نام نبرده گفتند:نه بریم نظرشون عوض شد .تو راه برگشت بودیم که افتاب شد.خانوم موسوی هم گفت که حالا که افتاب شد بریم هزار پیچ که نمیدونم چی شد نرفتیم و ۴ ساعت رو توی مدرسه الاف و بیکار گذروندیم.خلاصه سال تحصیلی داره تموم میشه و ما به این نتیجه رسیدیم که:اردوی ما نفرین شده بود.
نیلوفر
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی