دارم روی پروژه ام کار میکنم و حالم بده
شبا نمیخوابم و روزا تا غروب خوابم و حالم بده
هییییچ دوستی ندارم ار اونهمه رفیق که داشتم و حالم خیلی بده
تنها ادم زندگیم مدام ناخواسته با حال بدش و کارای احمقانه اش..حالمو بدتر میکنه
چون نمیتونم بهش کمک کنم..اونم داره میره..داره میره تهران..و من میشم تنها ترین ادم زمین
تنهااا ترین ادم زمین..مامانم هر روز میره پیاده روی سعی داره منم ببره..سعی داره بتونه جای ادمایی ک رفتنو پر کنه
هوا اینجا سرده..ابره..افتاب نیست.یه نسخه از پاییز تو تابستونه..ک مزخرف ترین هوای دنیاس..
همینجوری حالم بده گوشیم خود به خود چارتار پخش میکنه و هوا هم ابریه..دیگه چی لازم دارم که تا اخر شب بخوام گریه کنم؟
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی