سلام
الان که دارم اینو مینوسم توی شرکتیم که نزدیک یک ساله توش کار می کنم
و دوباره خیلی حالم خوب نیست و یاد اینجا افتادم.
من دانشگاه میرم، ترم دوممه. ارتباط تصویری میخونم که همون گرافیکه و دیگه استرس کنکور ندارم.
از رشته ام زیاد خوشم نمیاد و از دانشگاه رفتن متنفرم.
هنوزم اتاقم بهم ریختس و هنوز وقتی افسرده میشم حموم نمیرم و به خودم نمی رسم.
احساس میکنم ادم نفرت برانگیزیم و همه شروع کردن یهو از من متنفر شدن.
فهمیدم که من همیشه میگم فردا میرم تنها فلان ساعت قدم میزنم فکر میکنم با خودم یکم..ولی هیچوقت نکردم اینکارو.
نمیدونم امروزم قراره نکنم یا یک معجزه اتفاق میفته. دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده.
حقیقتا تف تو صورت کسی که تو نوجوونی منو از نویسنده شدن نا امید کرد..چون من هنوزم دوست دارم اینکارو بکنم.
دارم کتاب زندگی پیش رو رومن گاری رو میخونم و وقتی سرم گرم اینکارم تنها وقت خوشحال کننده روزمه.
دارم دوباره سریال میبینم. دارم سعی می کنم چیزای جدید یاد بگیرم.
دارم سعی می کنم بی مصرف نباشم تو زندگیم. ولی همیشه یچیزی توی وجودم یهو میزنه بیرون که بهم میگه هیچکدوم اینا تو رو آدم بهتری نمی کنه و تو قرار نیست هیچوقت خوشحال باشی و به چیزی که می خوای برسی.
دوست دارم برم پیش روانشناس ولی نمیتونم از پس هزینه هاش بر بیام. چون همه پولم صرف چیز های ضروری زندگیم میشه و روانشناس هیچوقت جزوشون نبوده.
دو ماه کلاس تصویر سازی میرفتم و کسی نمیدونه که بخاطر هزینه هاش دیگه نمیرم. چون حتی بدون این کلاس هم آخر هر ماه هیچی ندارم توی حسابم.
فکر میکنم دارم بزرگ می شم و این مسئله منو خیلی ناراحت تر از قبل می کنه.
من امسال 20 سالم میشه و 9 سال از روزی که شروع کردم نوشتن توی این وبلاگ میگذره.
الان که به این موضوع فکر میکنم خوشحال میشم یکم. چون تنها کاریه که مستمر ادامه دادم بیخیالش نشدم. حتی شده سالی یکبار..
من به اینجا بر می گردم.
برچسب:
نویسنده: آتنا حسنی