خرید بک لینک
بذار بگم تو پاییز امسال چیکارا کردی: 3 بار پاستا درست کردی، یکبار کیک شکلاتی درسات توی ترم 5 از ترمای قبلی بهتر پیش میرن و تو الان دانشجوی بی انضباط ولی کار درست استادهایی! برعکس علاقه ات داری فکر میکنی انگار واقعا تو طراحی گرافیک استعداد داری و رشته ات شاید بدردت بخوره. دیگه با کارفرمای قبلیت کار نمیکنی و برگشتی شرکت اولی. ولیکن که کارفرما هایی که با کارفرمای قبلیت کار میکردن به تو جدا پیشنهاد کار دادن و قبول نکردی! دو تا کتاب تموم کردی، دیروز آرزو های

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:22

تا حالا توی زندگیم توی همچین شرایطی نبودم؛ که انقدر هم فشار روم باشه و هم تنها باشم تلاش کردم با آدما حرف بزنم، ولی کاملا مشخصه که هیچکس به یه ورشم نیست من چی میگم نه دوست اونقدر صمیمی ای دارم که راجع به همه چی باهاش حرف بزنم نه هیچکسی که بهم اونقدر اهمیت بده که به عنوان یه آشنا بخواد بهم کمک کنه هیچوقت یادم نمیاد که بیشتر از الان از همه لحاظ ها تو زندگی اذیت و دچار فشار و استرس باشم دوباره قرص ضد اضطراب خوردنو شروع کردم و روزایی که مثل امروز دیگه به آخر

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:22

احساس میکنم سالهاست دارم میدوم و به خط پایان نمیرسم و قرار نیست برسم احساس میکنم ضعیفم که نمیتونم ولی نامردی اینجاست که من دارم مثل سگ تو همه چی تلاش میکنم برای کار، برای درس، برای دوست داشته شدن، و هیچوقت هم تو هیچکدوم موفق نیستم تقریبا نزدیک دو ساله که این حس لجنی که کسی دوسم نداره سراغم نیومده بود و الان یه شب رندوم که پی ام اس هم نیستم و فقط چون قهوه خوردم و اکسپلورم تصمیم گرفته بشه از پر اهنگ کوه باش و دل نبند، این حسا برگشت! کی قراره حس کنم کافیم؟

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:22

زندگی واقعا عجیب غریبهیه خود 4 سال پیشم فکر می کنم، نمی دونستم می خوام چیکار کنم، الانم نمی دونما، ولی در لحظه می دونم باید چیکار کنم!به خود یک ماه پیشم، که به الانم افتخار می کنه که خیلی جدی تصمیم داره ارشد بخونه و دو سه تا کتاب سفارش داده..به خود دیروزم که فقط حرف می زد ک دوست داره دوربین بخره و عکاسی و فیلمبرداری رو حرفه ای تر دنبال کنه که به درد تدوینشم بخوره، نمی دونست امروز مدل دوربینشو پیدا کرده و فردا میخواد بره دنبال وام!به خود فردام فکر می کنم، ممکنه از گرفتن وام نا امید شده باشه، یا بفهمه که میتونه وام بگیره و رو ابرا باشه!به خودم بعد از گرفتن وام، ممکنه بگه چه غلطی کردم من قسط 200 تومنی صندوقمو 2 ماه نمیدم ماه بعد 3 ماه رو با هم می دم!به خود پارسالم که اصلا نمی دونست صندوق چی هست که قراره قسطشو بدهبه خود آیندم که احتمالا سطح کار الانمو خیلی ساده و سطحی می دونه، و به خود گذشته ام، که من سطح کارشو ساده و بیسیک و آشغال می دونم!به خود چند روز بعدم که نمی دونم حالش چطوره!به خود یکسال بعدم که نمی دونم کنکور ارشدشو چطور داده، به اینکه اگه قبول نشه بازم می خونه یا دیگه خستس!به خود چندین سال بعدم، با کیه، چیکار می کنه، ازدواج کرده، معتاد شده و گوشه خیابونه، حاملست، کارشو ارتقا داده، یا اصن شرکت خودشو داره، اگه ارشد بگیره میخواد دکترا بخونه، مهاجرت کرده، خوشحاله، پریوده، کجا زندگی می کنه، چی تو سرش می گذره، اونم داره الان به سرنوشت چند سال بعدش فکر می کنه، سیگارو ترک کرده دوباره،غده هاش از بین رفته، ماشین گرفته و خیلی چیزای دیگه.ترسناکه ولی جالبهکاش فردا اگه از گرفتن وام نا امید شدم یادم بیاد که چقدر همه چیز غیر قابل پیشبینی بوده تو زندگیمیا اگه سال دیگه ارشد قبول نشم یادم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: جمعه 5 مرداد 1403 ساعت: 2:38

دیروز داشتم فیلم تولد ۱۹ سالگیمو میدیدم و الان در آستانه ۲۱ سالگیم.چیزی ک جالب بود برام این بود که انگار داشتم فیلم تولد یکی دیگه رو میدیدم.حرف زدنم، خنده هام، قیافم همه چیز برام غریبه بود. یا شایدم حس کردم من واقعی اونم ک توی ویدیوعه و کسی که داره نگاهش میکنه غریبست. خیلی غریبه.چت ها و صحبت کردن اون موقع ها رو که می خونم دهنم باز می مونه، من انقدر ادمی بودم ک محبت کلامی میکرد؟ من انقدر مهربون بودم و الان زورم میاد به کسی یه عزیزم بگم؟چرا خنده هام رنگ داشت انگار اونموقع؟از بچگیم یادمه چندوقت یکبار این احساس بهم دست میداد ک من من نیستم و از دور دارم خودمو نگاه می کنم.این بار من از دور داشتم خودمو و من ۱۹ ساله توی ویدیو رو نگاه می کردم.یه بعد جدید بود.از الان خودم بدم میاد خیلی. صبح تاااا شب کار می کنم و تنها تفریحم اینه که بخوابم. تنها حرفیم ک از بقیه میشنوم اینه که تو چقدر کار می کنی پیدات نمی کنیم. امشب جزو معدود شب هایی بود که تا ساعت ۱۱، ۱۲ شب پای ادیت نبودم و رسما داشتم خل میشدمیه لحظه تصمیم گرفتم موهامو روشن کنمبعد تصمیم گرفتم یه تتوی جدید بگیرمبعد تصمیم گرفتم موهامو مشکی کنمو بعد تصمیم گرفتم ابروهامو رنگ کنمبعد پاشدم دور خودم چرخیدم و اخر یک ساعت رفتم بیرون و برگشتم!چرا اینجوری بودم؟ چون بیکار بودم و کارامو کرده بودم و واااقعا داشتم خل میشدم.این تصویر برای نیلوفر ۱۹ ساله قطعا خیلی عجیبه، کار مورد علاقه نیلوفر اونموقع ها هیچکار نکردن بود.الان نمیتونه دو دقیقه بشینه رو باسنش.ادمای دورم بویی از حرف و ارتباط عمیق نبردن، همه یا دنبال شوخی خنده ان یا خیلی جدی ان و سگ اخلاق.دلم یه صحبت طولاااانی عمیییق میخواست که اومدم اینجا. اول سعی کردم برم توییتر ولی خوشم نمیاد مالی نیست.واادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: شنبه 23 تير 1403 ساعت: 20:40

امروز یکی بهم گفت برای اینکه حالت خوب شه و شخصیتتو قوی تر کنی باید تنهای تنها بشی یه مدت و انقدر به حال خودت و تنهاییت گریه کنی تا باورت بشه حقیقتت اینه و دلت برای خودت بسوزه..من یکبار این کار رو توی 15، 16 سالگیم کردم و نمی دونم چجوری اینکارو کردم چون خیلی سخته!یادمه اون تایمی که اینکارو کردم خیلی چیزای جدید یاد گرفتم خیلی درس خوندم خیلی کتاب خوندم، حالمم خوب بود، دوستام ازم ناراضی بودن که چرا نمی بینمشون، اونموقع برام مهم بود ولی الان واقعا همون دوست ها رو هم ندارمدر حال حاضر یکسری آدم جسته گریخته اطرافم هست ک چند وقت یکبار اگ بشه وقت می گذرونیم و این حقیقت رو می دونم ک واقعا حال من و زندگی من به یک ور هیچکدومشونم نیست.می دونم اون آدم حرف درستی زد، ولی می ترسم که به حرفش گوش کنم، می دونم به نفع خودمه، ولی می ترسم..شایدم فقط دارم به حرفش فکر می کنم چون این آدم برام جالبه و خیلی شبیهمه و دوسش دارم.. ولی خبنمی دونم چیکار کنممن در کل آدم تنهاییم، بیشتر تایممو تنهام ولی اینکه انتخاب کنم ک کلا تنها باشم سخته؛ اونم با اینهمه فکر و خیال که این سالهای جوونیمه اگه خوش نگدرونم دوست پیدا نکنم جوونی نکردم!خلاصه از وضعیت اخیرم، کار و کار و کار و دانشگاه؛ راضیم تقریبا از خودم که کار زیاد می کنم دوباره، حالم زود به زود بد می شه ولی راضیم.ولی از شخصیتی که دارم راضی نیستم، کارایی که می کنم کارای من نیست، حرفایی که به بقیه می گم من نیستمشایدم این خود واقعی منه و من آدم بدیمولی می دونم قبلا نبودمو اینکه نمی دونم دارم با زندگیم چیکار می کنم، نمی دونم روابطم و کار هام و همه چیم تهش دوست دارم چی بشهفکر میکنم همه تو اوایل دهه 20 سالگی همینن ولی خیلی شخمیهدوست دارم آدم خوبی بشم دوباره، و دوست دارم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 15:21

از آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم خیلی می گذرهخیلی چیزا تو زندگیم تغییر کردهچیزایی که فکرشم نمی کردم هیچوقت تغییر کننمثلا خودم! و خیلی چیزای دیگهنمی دونم از خودم بدم میاد یا نه، انگار یه آدم غریبه تو بدنم زندگی می کنه و کارایی رو می کنه که من واقعی هیچوقت نمی کرد!خلاصه اش اینه که امسال من توی یه شرکت دیگه هم شروع به کار کردم و الان دو جا کار می کنم و دانشگاهم میرم همزمانقبلا تدوین رو بیشتر از الان دوست داشتم، ولی الان چون انگار تنها کاریه که انجام میدم کم کم داره برام عذاب می شه.عکاسی و فیلمبرداری یاد گرفتم یکم ولی هنوزم اقدامی نکردم که بخوام بیشتر انیمیشن یاد بگیرم و شاید واسه همینه که همه چیز خسته کنندسقبلا هر جوری که بودم حداقل می دونستم چی می خوام، چی خوشحالم می کنه یا لااقل می دونستم که چمه!الان هیچی نمی دونم. هیچیاحساس می کنم قشنگ یه بخشی از من که هنوز ذوق می کرد برای چیزای کوچیک مرده، حتی اون بخشی که باعث می شد فکر کنم حداقل آدم مهربونیم هم مرده!الان پوچی خالصم..اتفاق غیر مهم بعدی امسال این بود که بیست سالم شد بالاخره. که نه حس خاصی داشت نه چیزی عوض شد.اتفاق بعدی این بود که بخاطر اضطراب و استرس زیاد شروع به قرص خوردن کردم..و باهاش خوبم تو این چند ماهنمیدونم به خاطر قرصه که 10 کیلو وزن کم کردم یا بخاطر غم بزرگی که هنوزم شبا سراغم میاد و از دلم نمیره بیرونغم بزرگ هم یکی دیگه از اتفاقای امسال بود..که میدونم نیلوفری که بعد ها اینو میخونه میدونه دارم راجع به چی حرف میزنم!از اونور امسال کتاب بیشتر خوندم.اعتماد به نفسم یکم بالاتر رفت. فقط یکم!و کامپیوترمو ارتقا دادم و از نظر مالی جر خوردم.کلاس رانندگی رفتم. یبار آزمون آیین نامه دادم و افتادم چون تا یازده شب قبلش سرکار بودم و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: سه شنبه 21 فروردين 1403 ساعت: 11:40

پوینت تلاش کردن هامو نمیدونمنه خودم خوشحالمنه دور و بریام از من خوشحالنمن متوجه شدم صرفا فقط کار میکنمزندگی نمیکنمتلاش میکنم بیشتر کار کنم که بیشتر پول در بیارمولی بازم قرار نیس با اون پول زندگی کنمنه کسی منو اونقدر دوست داره که دلم بخواد صبح از خواب پاشمو نه اونقدر حضورم تو جامعه مفیده که بدون من کمبودی جایی باشهمن مثل سایه امنه حضورم حس میشه نه تلاش کردن و دوییدنمسریع منو جایگزین می کننسریع تنهام میزارن نمیدونم چمهخیلی خستممغزم دیگه نمیکشه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: سه شنبه 4 مهر 1402 ساعت: 3:38

امروز بعد از حدود یک ماه از تختم بیرون اومدم و اتاقم رو جمع کردم. ولی هنوز هم دلم نمی خواست اینکار رو بکنم؛ صرفا بخاطر خوشحال کردن مامانم قبل اینکه بره مسافرت اینکارو کردم.دو هفته دیگه ترمم تموم می شه و تا مهر مجبور نیستم برم دانشگاه.دیشب یه شلوار خریدم که خودم ذره ای ازش خوشم نمیاد. ولی فربد دوسش داشت. منم اهمیتی ندادم که خودم دوسش نداشتم. خودم خیلی وقته دیگه از هیچ چیز خودم خوشم نمیاد.هر بار که می خوام برم بیرون حدود یکساعت وقت هدر میدم چون هر چیزی که میپوشم باعث می شه حالم از خودم بهم بخوره. و آرایشم همیشه منو زشت تر از چیزی که هستم می کنه.اتفاقای جالبی نیفتاده برام که بخوام تعریف کنم. جز اینکه اولین بنری که طراحی کردم چند روز پیش نصب شد.و من هنوز از گرافیک خوشم نمیاد.یک ماه پیش رفتم یه کتابفروشی دست دوم و سه جلد کتاب خریدم که روی هم شد صد هزار تومن!یکی خداحافظی گاری کوپریکی آرزو های بزرگیکی هم یه کتاب به اسم دفتر نمایش ( که مجموعه چند تا نمایشنامه قدیمی ایرانیه)چیز دیگه ای برای گفتن ندارم. همین. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 22:03

این روزا بیشتر از همیشه به نبودن خودم فکر می کنمبه اینکه آدما وقتی بفهمن دیگه نیستم حالشون چجوری می شه!به نامه های آخری که قبل رفتن شاید باید بنویسم؛ راستی به بابام باید چی بگم؟از رفتاراشون با من پشیمون می شن؟وقتی به این چیزا فکر می کنم فکر کردن به مامانم باعث میشه دیگه به این قضیه فکر نکنم.این روزا دارم سعی می کنم حال بقیه رو خوب کنم، نمی دونم چرا موفق نمیشم و کسیم تلاش برای خوب کردن حال من نداره!اصلا کسی میدونه حال من بده و تو ذهنم چی میگذره؟بعد من قراره کتابامو اهدا کنن؟بعد من دوستام میان تشییع جنازم؟کدوماشون بیشتر گریه می کنن؟کدوماشون واقعا جای خالی منو حس می کنن؟چرا تا الان حس نکردن؟کدوماشون پشیمون میشن و ارزو می کنن اخرین حرفایی که با هم زده بودیم چیزای بهتری می بود؟اخرین حرفامو اصلا یادشون هست؟چند نفرشون عکسمو استوری می کنن؟کدوم عکسمو؟چند نفر تظاهر می کنن که دوستم بودن؟آدما چند دقیقه بعد من حالشون بد میمونه؟چقدر طول می کشه تا من فراموش بشم؟روی سنگ قبرم قراره چی بنویسن؟پول کفن و دفن و مراسمم حتما زیاد میشه؛ اونو چیکار می کنن؟خودمو از رو پل پرت کنم یا سرچ کنم ببینم کدوم قرصو بخورم؟چرا چت جی پی تی کمکم نکرد سریع ترین و بدون درد ترین راه چیه؟اونایی که منو پیدا می کنن چه حالی دارن؟بالاخره می فهمم اینایی که میرن کما چیزایی که میلینن راسته یا دروغ؟بعد رفتن من چقدر طول می کشه تا یکیو جام شرکت بیارن؟و بعد فکر کردن به همه اینا غصه ام بیشتر میشه، که حتی باید غصه بقیه رو هم بخورم.البته اینا همش فکره اگر یه موقع نگران شدین، من فکرای چرت و پرت زیاد می کنم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 22:03

سلامالان که دارم اینو مینوسم توی شرکتیم که نزدیک یک ساله توش کار می کنمو دوباره خیلی حالم خوب نیست و یاد اینجا افتادم.من دانشگاه میرم، ترم دوممه. ارتباط تصویری میخونم که همون گرافیکه و دیگه استرس کنکور ندارم.از رشته ام زیاد خوشم نمیاد و از دانشگاه رفتن متنفرم.هنوزم اتاقم بهم ریختس و هنوز وقتی افسرده میشم حموم نمیرم و به خودم نمی رسم.احساس میکنم ادم نفرت برانگیزیم و همه شروع کردن یهو از من متنفر شدن.فهمیدم که من همیشه میگم فردا میرم تنها فلان ساعت قدم میزنم فکر میکنم با خودم یکم..ولی هیچوقت نکردم اینکارو.نمیدونم امروزم قراره نکنم یا یک معجزه اتفاق میفته. دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده.حقیقتا تف تو صورت کسی که تو نوجوونی منو از نویسنده شدن نا امید کرد..چون من هنوزم دوست دارم اینکارو بکنم.دارم کتاب زندگی پیش رو رومن گاری رو میخونم و وقتی سرم گرم اینکارم تنها وقت خوشحال کننده روزمه.دارم دوباره سریال میبینم. دارم سعی می کنم چیزای جدید یاد بگیرم.دارم سعی می کنم بی مصرف نباشم تو زندگیم. ولی همیشه یچیزی توی وجودم یهو میزنه بیرون که بهم میگه هیچکدوم اینا تو رو آدم بهتری نمی کنه و تو قرار نیست هیچوقت خوشحال باشی و به چیزی که می خوای برسی.دوست دارم برم پیش روانشناس ولی نمیتونم از پس هزینه هاش بر بیام. چون همه پولم صرف چیز های ضروری زندگیم میشه و روانشناس هیچوقت جزوشون نبوده.دو ماه کلاس تصویر سازی میرفتم و کسی نمیدونه که بخاطر هزینه هاش دیگه نمیرم. چون حتی بدون این کلاس هم آخر هر ماه هیچی ندارم توی حسابم.فکر میکنم دارم بزرگ می شم و این مسئله منو خیلی ناراحت تر از قبل می کنه.من امسال 20 سالم میشه و 9 سال از روزی که شروع کردم نوشتن توی این وبلاگ میگذره.الان که به این موضوع فکر میکنم خوشحال میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: دوشنبه 4 ارديبهشت 1402 ساعت: 13:59

And today was the day i realized that i have no truly friends

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 17:25

IS TODAYYYسلام فکر کنم اخرین باری ک چیزی نوشتم هیفده سالگیم بودالبته الان تقریبا دو ماهه ک هیفده ساله نیستم دیگه..اما امسال در اوایل عید و هیجده سالگی..احساس برگشتن افسردگی 16 سالگیمو دارم..ولی نمیخوام غر بزنمخیلی چیزا خوبه..رو به راههیاد گرفتم تا جایی ک میتونم گریه نکنم..ولی میدونیفکر نکنم نتیجه خوبی تو کنکور بیارم..ولی خب..کارم بهتر شدهفکر نکنم هیچوقت بتونم نترسم موقع دعوا.فکر نکنم بتونم چیزایی ک تو ذهنمه بگم..بتونم بفهمونم چیزیوولی چیزای خوبی دارم یاد میگیرم..تو درسای کنکور چیزایی ک بدردم میخوره رو خیلی خوب میخونم و همینطور دینی بدرد نخور رودستام از چند وقت پیش درد میکننکف دستام و روزی چند بار میگیرنمدت طولانی نمیتونم نقاشی کنم بخاطرشهمش خوابم و هیییییچ قهوه ای اثر ندارهولی خوبم الان ک دارم فکر میکنم..از خودم راضیم تقریبا..بهتر از پارسالممولی احساس میکنم گریه هام دارن جمع میشن..دلم مسافرت و دوری میخواددلم میخواد نباشم یکم.. دلم محبت بسیار زیاد میخواددلم حرف زدن با یه دوست صمیمی از هر چرت و پرتیو میخواددفعه اخری ک مانیا رو دیدممتوجه شدم خیلی حرفامون مزخرف و بزرگونه و حوصله سر بره..چیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 20:33

کوین عزیز و تنها دوست و هم اتاقی یک سال اخیرمپسرمسلامتقریبا 6 روزه ک از پیشمون رفتی..و از توی اتاق من به لایه های زیری خاک باغچه نقل مکان کردی بزار بهت بگم این روزایی رو که نیستی چه اتفاق هایی افتاد ک نمیدونیهیچیهیچ اتفاق خاصی نیفتادصبح بلند میشم قهوه میخورم و چون مامانم روزه اس کسی نیس باهاش صبحانه بخورم اصلا نمیخورمیک ساعت تو اینستاگرام میچرخم..دو تا ویدیوی انگیزشی میبینم بلند میشم ک امروز رو درس بخونم و روز مفیدی داشته باشمکارایی ک باید بکنمو مینویسم..یکم با مشاورم بحث میکنم..یک ساعت درس میخونم و...بومانگار ک در اوج یک روز افتابی بارون بگیره..مثل وقتی ک امروز داشتم یه ویدیوی فان تو یوتیوب میدیدم و گریه ام گرفت..دوباره دلم نمیخواد برم حموم..اتاقم بهم ریخته میشه و روز به روز کارایی ک انجام میدم کمتر میشن..تا برسن به هیچ کار.. میخام کنار جایی ک قفست بود یه نقاشی بکشم که هر وقت کشیدم تعریف میکنمدلم نمیخواد هیییچ کاری بکنم..از استرس همش بغض میکنم و احساس میکنم همه یه حجم زیادی خشم دارن تو خودشون نسبت به منبا کوچیک ترین چیزی از همه عالم و ادم قهر میکنم اما خودمو مجبور به خوب بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 20:33

شت..همیشه از همین میترسیدم فیلم یا انیمیشنی ک کلی منتظرش بودمو ببینم..و خوشحال نشم

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: پنجشنبه 16 بهمن 1399 ساعت: 18:21

صفحه بندی