کلاس شیشمی ها

متن مرتبط با «خاطرات یک اردو» در سایت کلاس شیشمی ها نوشته شده است

میخوام چیکار؟

  • نیلوبلاگ

    بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم..الان ک تنهام و تنها تر از همیشه و دوستامم زیاد خبری ازشون نیستمن یک ماه با همه قطع رابطه کرده بودم.با همه ادمایی ک میشناختم..فقط تو خونه بودم و تا صبح بیدار میموندم درس میخ...

    ادامه مطلب
  • صرفا جهت بیکاری

  • نیلوبلاگ

    ده سالم که بود خانوم موسوی توی کلاس کتاب چشم های زمستانی رو پیشنهاد کرد و بعد از پنج سال..الان بالاخره گرفتمش.کاش زود تر میگرفتمش.. امروز با یاسمین رفتیم ضیغمی..یه ساندوچی معرووووووف تو مرکز گرگان..که...

    ادامه مطلب
  • و اینک پس از یک سال..دستمزد دوم من

  • نیلوبلاگ

    سلام بلندی های بادگیر رو تموم کردم..عقاید دلقک رو تا نصفه خوندم و یک کتاب شامل دو تا از نمایشنامه های نویسنده محبوبم اسکار وایلد خریدم..از یکی از گرون ترین کتابفروشی های شهرمون..ولی باورتون نمیشه چقدر...

    ادامه مطلب
  • #انسانی و اندر احوالات حال بهم زن مدرسه..با چاشنی یک قطعه بی معنی

  • نیلوبلاگ

    هر چه کردم..نامت از یادم نمی رود.. چون برای فراموش کردنش هزاران بار تکرار لازم است و من با هر تکرار یک توی جدید از تو می سازم.. مثل جدول ضرب..می شوی م...

    ادامه مطلب
  • اردو در مدرسه

  • نیلوبلاگ

    اردو در مدرسه تجربه ی جالبی بود و خیلی هم بهمون خوش گذشت...

    ادامه مطلب
  • اردو ی .....

  • نیلوبلاگ

    سلا م مثلا چند روز پیش خواستن ما را ببرند اردو . چه قدر بچه ها خوش حال بودند! بالاخره سه شنبه شد و ما بچه ها یک عالمه خوراکی آورده بودیم . اما ما کلاس ششمی ها و پنجمی ها به اردو نرفتیم . البته ما برای کلاس پنجم ناراحت نبودیم چون آن ها خیلی پر رو هستند و ما از آن ها خوشمان نمیاد. حالا این ها به کنار ، کلاس های اول و دوم و سوم و چهارم که بار چهارم و یا سوم شان بود که می رفتند اردو ، این بار هم رفتند . خلاصه ما در حیاط نشستیم و شروع کردیم به خوراکی خوردن و بدون هیچ درسی. ولی به ما قول دادند که هفته ی بعد ما را به اردو ببرند . البته یک چیزی هم جا ماند . فکر نکنم همش تقص...

    ادامه مطلب
  • یک اردوی حرص در آور

  • نیلوبلاگ

    جونم براتون بگه که یک روز دیگه قرار شد بریم اردو.خانم موسوی هم در جواب اینکه شاید هوا بارانی باشد ناسزای به درک را به زبان آورد و همه جیغ کشیدند (از سر خوشحالی). روز بعد به ناهار خوران که رفتیم مه بود و کمی سرد باران هم گرفت.دو نفر از بچه های کلاس که نمیگم کیا بودن گفتن ما میخوایم بریم مدرسه ولی ۲۹ نفر گفتند میخوایم بمونیم.تازه پنجمی ها که باهامون اومدند رو حساب نکردم با اونا حدود۴۶یا۴۷ نفر میشدیم که میگفتند:نه.خانوم موسوی هم اول گفت بمونیم ولی وقتی اون دو نفر نام نبرده گفتند:نه بریم نظرشون عوض شد .تو راه برگشت بودیم که افتاب شد.خانوم موسوی هم گفت که حالا ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    اردو در مدرسه | اردو مدرسه | برگزاری اردو در مدرسه | اردو یا پیش غذا | اردو یونی کوڈ کتابیں | اردو یونیکوڈ کتب | اردو نعت یا شاعری | طب یونانی اردو | یاد اردو شاعری | یادگیری اردو